حسن مرسلوند
371
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
مرحوم فروهر نيز خود مردى شوخ و بذلهگو و خوشخنده بود . قهقههاى شمرده و پرطنين او كه از ته دل برمىآمد ، دل دوستان و همكارانش را مالامال از شادى و سرور مىكرد . كاغذ را دودستى از استاد گرفت و عرض كرد : « اطاعت » . استاد چون ديد كه شاگرد قديمى از مزاح او سرحال آمده و نشاطى يافته است ، لطيفهاى ديگر كه در معنى اندرزى پرمغز بود به وى ارزانى داشت و با لحن طنزآميزى فرمود : « ابو القاسم خان ، وزير شدن آسونه ( به فتح نون ) ، آدم شدن مشكله ! وزير كه شدى ! . . . » مرحوم ابو القاسم فروهر با حجب و حيا و فروتنى و ادب در برابر استاد كه ويژهء افراد تربيتيافته در خانوادههاى كهن و اصيل ايرانى است ، با گشادهرويى آميخته به آزرم جواب داد : « سعى مىكنم ، قربان ، كمكم آدم هم بشم . ! » مرحوم فاضل يكى از آن خندههاى تو دلى خود را سرداد و فرمود : « ببينيم و تعريف كنيم ! » آنگاه به اين بنده كه مجسمهوار همچنان پاى ديوار ايستاده بودم ، اشاره فرمود و گفت : « اين مبصر درسش خوب بود . حالا اگر اينجا هم كارش خوب است و از او راضى هستى ، از اين كفاله مفالهها به او هم بده . خوب من ديگر كارى ندارم ، خداحافظ . » مرحوم فروهر باز دست استاد را بوسيد و به بدرقهء او پشت سر استاد به راه افتاد . مقابل پلههاى در بزرگ وزارتخانه ، اتومبيل پلاك شمارهء پنج پرچم سه رنگ وزارتى حاضر بود . دربان جلو دويد تا در اتومبيل را ، براى كسى كه مقام وزارت ، در برابر او آنهمه خاكسار است ، باز كند ، ولى رئيس ادارهء انتظامات بر او سبقت گرفت و در را او باز كرد . مرحوم فاضل كه آخرين فرصت را نيز براى مزاحى ديگر به دست آورده بود ، در حضور همهء غاشيه كشان به فروهر فرمود : « اتومبيل مال خودت . من با همين عصا كه آمدم برمىگردم . تو هم برو به كارهات برس . » مرحوم فروهر تعظيمى كرد و به دفتر وزارت بازگشت . مرحوم فاضل تونى نيز عصازنان به خيل جمعيّت عابران پيوست .